تبلیغات
به زبانی دیگر
...:: بسم الله الرحمن الرحیم ::...
یکشنبه 11 اسفند 1387

بازار سنتی تبریز؛ بزرگترین بازار مسقف جهان

یکشنبه 11 اسفند 1387

نوع مطلب :آذربایجان، 
نویسنده :altshift

بازار تبریز

بازار سنتی تبریز یكی از نمونه‌های منحصر به فرد از لحاظ معماری بوده و بزرگترین بازار مسقف جهان است.
بازار تبریز خاطرات ناگفته فراوانی در دل خود دارد و كوچه‌پس كوچه‌های پیچ در پیچ آن، آشنای هر كودك و پیر تبریزی است.
مجموعه بازارتبریز كه قدمت آن به قرن چهارم هجری- قمری می‌رسد، به‌عنوان یكی‌از زیباترین و بزرگترین بازارهای به هم پیوسته ، گواهی زنده بر اصالت تجارت و معماری در مشرق زمین است.
سبك معماری،آرایش مغازه‌ها،تیمچه‌ها، كاروانسراها،دالان‌ها،راسته‌ها، انواع مشاغل و وجود تعدادی مدرسه و مسجد كه پیشینه تاریخی دارند ، بازار تبریز را نمونه عالی یك محیط تجاری و معماری اسلامی و شرقی كرده است.
جایگاه و اهمیت تبریز در تجارت و كسب و كار، ایجاب می‌كرد بازاری بزرگ و مراكزی برای مبادله، فروش و انبار كالاهای شرقی و غربی به وجود آید كه این امر در طول تاریخ تحقق پیدا كرد.
در طول تاریخ، بازار تبریز همواره مورد توجه جهانگردان ایرانی، عرب و اروپایی بوده و افرادی همچون مقدسی ، یاقوت حموی، زكریا محمود قزوینی و ابن بطوطه، حمدالله مستوفی، اولیا چلبی، ماركوپولو، اودریك، كلاویخو، جان كارت رانت، كنتارینی، تاورنیه، شاردن، پیر ژوبر، فردریك ریچاردز و دورتی اسمیت درباره آن مطالب ارزنده‌ای بیان كرده‌اند.
با توجه به فراوانی سراها و تیمچه‌های بازار تبریز به معرفی برخی‌از آنها می‌پردازیم:

* بازار امیر *
از زیباترین و مهمترین بازارهای تبریز، بازار، كاروانسرا و تیمچه امیر می‌باشد كه در زمان حاضر از مراكز اصلی تجارت و صادرات فرش و بورس طلا و جواهرات و منسوجات است.
بانی این بازار میرزامحمدخان امیرنظام زنگنه بوده و تاریخ بنای آن ‪۱۲۵۵‬ هجری - قمری است.
در بازار امیر از ‪ ۱۱۲‬مغازه دایر،‪ ۱۰۲‬مغازه به زرگری و جواهرفروشی، هشت مغازه به بزازی و فروش پارچه، یك مغازه به آیینه فروشی و یك مغازه به عطر فروشی اشتغال دارند.

* تیمچه مظفریه *
معروفترین بخش بازار تبریز، تیمچه مظفریه است كه در زمان ولیعهدی مظفر- الدین میرزای قاجار به سال ‪ ۱۳۰۵‬هجری - قمری، ساختمان بسیار دیدنی آن به اتمام رسیده است.
بانی این بازار بزرگ حاج شیخ محمد جعفر قزوینی از بازرگانان نیكوكار و كاردان تبریز است.
هم‌اكنون تیمچه مظفریه یكی از مراكز عمده تجارت فرش آذربایجان و مركز صادرات قالی این خطه و ایران بوده و از شهرت جهانی برخوردار است.
بازار مظفریه تبریز دو طبقه است كه هر طبقه آن ‪ ۲۶‬حجره فرش فروشی را در خود جای داده است.

* راسته بازار *
شاید بزرگترین و كامل‌ترین بازار تبریز از نظر تنوع اصناف و اجناس، راسته بازار باشد كه در آن سرای حاج حسین میانه،حاج سیدحسین كهنه، سرای كمپانی، سرای خان،سرای دودری میانه، دودری مدقالچی، سرای كچه چیلر، سرای درعباسی، سرای میرزاجلیل،تیمچه حاج شیخ اول، حاج شیخ دوم و سوم،تیمچه حاج صفرعلی و جعفریه قرار دارد.
همچنین در این بازار،تیمچه‌های خرازی لر،قیزبسدی، مقبره، كفاشان، سراجان، كلاهدوزان، پنبه فروشان، دله زن و بازار شریف العلما قرار دارد.

* بازار شیشه‌گرخانه *
از مهمترین و ثروتمندترین بازارهای تبریز، بازار شیشه‌گرخانه است كه در بین خیابان تربیت و خیابان شهدا قرار گرفته است.
در گذشته، این بازار محل تولید و فروش انواع شیشه و بلور بوده است، اما امروز اثری از این صنف در آن دیده نمی‌شود.

* دالان‌های بازار تبریز *
خونی، خان، میانه،شازده‌زرگ، شعر بافان، میرزا محمد، امیرآقا، حاج شیخ، حاج ابوالقاسم و حاج رحیم از دالان‌های معروف بازار تبریز هستند.

مجموعه بازار تبریز دارای ‪ ۲۰‬راسته و بازار، ‪ ۳۵‬سرا، ‪ ۲۵‬تیمچه،‪ ۱۱‬دالان و حدود پنج هزار و ‪ ۵۰۰‬مغازه و ‪ ۴۰‬نوع صنف می‌باشد.
بازار تبریز تنها محلی است كه درآن تجارت، مذهب، فرهنگ و عوامل اجتماعی به هم پیوسته است.
استانداری و میراث فرهنگی و گردشگری آذربایجان شرقی اخیرا تلاش می‌كنند تا این بازار تاریخی را در یونسكو به ثبت برسانند و برای این هدف اقدامات موثری از طرف آنها صورت گرفته است.(متن برگرفته از سایت گروه مبین)

برای دیدن فیلم مربوط به بازار زیبای تبریز بر روی عکس دانلود کلیک کنید.       

مشاهده فیلم بازار تبریز

                                                       




یکشنبه 11 اسفند 1387

جملات روحیه بخش و پند آموز بزرگان

یکشنبه 11 اسفند 1387

نوع مطلب :شعر و ادب، 
نویسنده :altshift

* اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!
* اگر روزی تهدیدت کردند, بدان در برابرت ناتوانند!
* اگر روزی خیانت دیدی, بدان قیمتت بالاست!
* اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
* پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که افتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید!
* اگر آفتاب را به نظاره بنشینی، سایه را نتوانی دید.
* امروز نخستین روز آینده ی توست.
* وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود،در دیگری باز می شود،ولی اغلب،ما آن قدر به در بسته نگاه می کنیم،که
در باز شده را نمی بینیم.
* آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید
* بادكنك ها همیشه با باد مخالف اوج میگیرند.
* برای خود زندگی كنیم نه برای نمایش دادن آن به دیگران.
* سفری به طول هزار فرسنگ با یك گام آغاز می شود.
* بازنده ها در هر جواب مشكلی را می بینند، ولی برنده در هر مشكلی جوابی را می بیند.
* به جای موفقیت در چیزی كه از آن نفرت دارم، ترجیح می دهم در چیزی شكست بخورم كه از آن لذت می برم(هینز سیندی).
* بادبادك تا با باد مخالف روبه رو نگردد ، اوج نخواهد گرفت.
* آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود کاشته‌اید درو خواهید کرد. 
* اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد.
* آن كه امروز را از دست می دهد ! فردا را نخواهد یافت.
* هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست
* چنان باش كه بتوانی به هر كس بگویی مثل من رفتار كن  
* انسان هر چه بالاتر برود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود (( ادیسون ))
* هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور ))
* عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند .(( مارک تواین ))
* من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد .(( ویکتور هوگو ))
* هرگز به احساساتی که در اولین بر خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید .(( آناتول فرانس ))
* تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))
* مهم نیست چه پیش آمده ، تحمل کن و اندوه خود را زیر لبخندی بپوشان .( دیل کارنگی )
* علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است .(( امرسون ))
* بردن همه چیز نیست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا .(( وئیس لومباردی ))




شنبه 10 اسفند 1387

شبی از آن رابی

شنبه 10 اسفند 1387

نوع مطلب :عمومی، 
نویسنده :altshift

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

 

نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

 

یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

 

رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

 

امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

 

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

 

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

 

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.

 

 

آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

 

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

 

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

 

من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن وشاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.    




چهارشنبه 7 اسفند 1387

معجزه ریاضی قرآن

چهارشنبه 7 اسفند 1387

نوع مطلب :مذهبی، 
نویسنده :altshift

قرآن

جدیدا ایمیلی بدستم رسید که حیفم اومد شما عزیزان رو از خوندن آن محروم کنم.خیلی جالب و تفکر برانگیز است.بدلیل مفصل بودن مقاله آنرا دانلود کرده و مشاهده کنید.توصیه میکنم حتما بخونید...

دانلود مقاله معجزه ریاضی قرآن