تبلیغات
به زبانی دیگر
...:: بسم الله الرحمن الرحیم ::...
دوشنبه 12 آذر 1386

شب رفتنت ( شعر از مریم حیدر زاده )

دوشنبه 12 آذر 1386

نوع مطلب :شعر و ادب، 
نویسنده :altshift

شب رفتنت :

(دانلود دکلمه)

--------------------------------------

شب رفتنت

شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره
واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی
گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن
این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست




پنجشنبه 1 آذر 1386

باور مکن تنهاییت را

پنجشنبه 1 آذر 1386

نوع مطلب :شعر و ادب، 
نویسنده :altshift

باور مکن تنهاییت را  

باور مکن تنهاییت را ،

من در تو پنهانم تو در من،

از من به من نزدیکتر تو

از تو به تو نزدیکتر من

باور مکن تنهاییت را

تا یکدل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچه عشق ،

بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد ،

باور مکن تنهاییت را

هر جای این دنیا که باشی

من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه دل ...




شنبه 26 آبان 1386

دلم میخواد باور کنی

شنبه 26 آبان 1386

نوع مطلب :شعر و ادب، 
نویسنده :altshift

برای خواندن شعر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ...


لطفا ادامه مطلب را در اینجا بخوانید

پنجشنبه 24 آبان 1386

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من؟

پنجشنبه 24 آبان 1386

نوع مطلب :شعر و ادب، 
نویسنده :altshift

شهریار

.

.

الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی

چه محنت ها کشید از دست این تهران وتهرانی

چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر از یک زن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من؟


بقیه شعر در ادامه مطلب...


لطفا ادامه مطلب را در اینجا بخوانید

چهارشنبه 23 آبان 1386

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

چهارشنبه 23 آبان 1386

نوع مطلب :شعر و ادب، 
نویسنده :altshift

 

عشق پرتوئی از تجلیات لایزالی است که در نهانخانه دل بندگان خاص افتد تا آن را به اسرار وجود بیاگاهاند و از تاریکیهای گمراهی رهایی بخشد.

در ازل پرتـو رویــت ز تـجلی دم زد             عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

                                                                                                        حافظ

بدون هیچ گزافه گوئی میروم سر اصل مطلب و شعری را از دکتر حمیدی تقدیمتان میکنم که علاقه خاصی به این شعر دارم:

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فـریبـنده   زاد   و   فریـبا  بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قوئی بصحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد




یکشنبه 20 آبان 1386

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

یکشنبه 20 آبان 1386

نوع مطلب :شعر و ادب، 
نویسنده :altshift

دلم برات تنگ شده

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم كشانده بود



رفتم كه داغ بوسه ی پر حسرت تو را

بر اشكهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم كه نا تمام بمانم در این سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم



رفتم ، مگو مگو كه چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یك باره راز ما



رفتم كه گم شوم چو یكی قطره اشك گرم

در لا به لای دامن شب رنگ زندگی

رفتم كه در سیاهی یك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی



من از دو چشم روشن و گریان فروختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم



ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسیر

 

 

 

روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم 

 

 

 

« فروغ فرخزاد »

 




  • کل صفحات: 2
  • 1  
  • 2